چشم های خیس...
چشمهایم خیس است...
اشکهایم جاریست...
کاش بودی می دیدی بی تو حالم خوش نیست...
کاش بودی می دیدی مثال ابر بهاری برای باریدن تنها به دنبال بهانه هستم...
بی تو پرم از تنهایی...
خواستم بر روی دیوارهای شهر بنویسم مرگ بر این تنهایی ولی...
دیدم هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که وسعت تنهاییم را در بر بگیرد...
تنهایی که با هیچکس پر نمی شود...
بجز تو...
در میان شبهای سرد زمستانیم دانه های برف بود که تب را از من می گرفت...
ومن در خیالت بودم و خالی از خود، که به کجا می روم...
و حالا بعد از سال ها خود را در میان تو گم کرده ام...
و نه دیگر تو هستی، نه من و نه دیگر فردایی...
برو...
و تمام عشق را از خدا می خواهم برایت...
آخرین حرفم این است...
تو که خوش باشی...
خوبم...
نیما
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:57 توسط نعیم قاسم آبادی (نیما)
|
همیشه دوست داشتم وبلاگی وجود داشته باشد که دنیای ادبیات فارسی را معرفی کند...