رهی معیری،شاهد افلاکی
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطهها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نخستین بار گفتش کز کجائی
بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت
مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما … ــ
به زمين مي زني و مي شكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي، آتش جاويدي را
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد...
میکشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد
تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد
گر چو من افتادهای زان جذبه آگاهم که او
هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد
| ای سرو بلند قامت دوست | وه وه که شمایلت چه نیکوست | |
| در پای لطافت تو میراد | هر سرو سهی که بر لب جوست |
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو
مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
با کی حریف بودهای بوسه ز کی ربودهای
زلف که را گشودهای حلقه به حلقه مو به مو
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بیهنگام کردم مبتلا خود را
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهـار آید کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هـزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
| این مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود | دیدی چه خبر بود | |
| هرکار که کردند ضرر روی ضرر بود | دیدی چه خبر بود | |
| این مجلس چارم خودمانیم ثمرداشت؟ | والله ضرر داشت | |
| صد شکر که عمرش چو زمانه به گذر بود | دیدی چه خبر بود |
| خیزید و خزآرید که هنگام خزان است | باد خنک از جانب خوارزم وزان است | |
| آن برگِ رزان است که بر شاخ رزان است | گویی به مثل پیرهن رنگرزان است | |
|
|
||
|
| ||
خلید خار درشتی به پای طفلی خرد بههمبرآمد و از پویه بازماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی بهدفتر عمر نخواندهای و بهچشم تو راه و چاه، یکی است
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی خطانکرده، صواب و خطا چه دانی چیست؟
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند کسی که زود دلآزرده گشت، دیر نزیست
هزار کوه گرت سد راه شوند، برو هزار ره گرت از پا درافکنند، بایست
تا پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سرآرد روزگار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
بتا تا زار چون تو دلبرستم
بتن عود و بسینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم
آه تا کی ز سفر باز نیایی بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی بازآ
شده نزدیک که هجران تو ما را بکشد گر همان بر سر خونریزی مایی بازآ
زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است
زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی